چشم انتظار تو





 

 از صبح تاحالا دارم به این فکر می‌کنم که آیا واقعا منو دوست داشت یا تمام این مدت داشت باهام بازی میکرد؟

هنوزم دلم نمی‌‌یاد بگم باهم بازی کرد، ولی‌ اینو می‌‌تونم بگم که واقعا دلمو شکست. حتی حرمت دورانی رو که باهم داشتیم هم نگه نداشت.

هر دلیلی‌ که برای خودش با این کارش داشت جای خود، ولی‌ روش و راهش درست نبود.

دلمو شکست، بد شکست، خیلی‌ بد شکست، انقدر بد شکست که دیگه هیچ جوری نمی‌تونم ذره هاشو جم کنم و بهم پیوند بزنمشون!!!

با این کارش باور‌های منو خراب کرد، کاری کرد که دیگه به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد نکنم.

امروز داشتم به خودم می‌گفتم هیچوقت نمی‌‌بخشمش، ولی‌ چرا، می‌‌بخشمش و می‌‌سپارمش دست خدا.

امیدوارم روزی با خودش و وجدانش تنها بشه و بفهمه که در حق من بد کرد. امیدوارم!

نفرینش نمیکنم چون دوسش داشتم، برام مهم بود، از خدا هم نمی‌خوام که سرش بیاره چون طاقت ناراحتیشو ندارم، ولی‌ از خدا می‌خوام، با همون ذره‌های دل شکسته‌ام ازش می‌خوام که روزی بفهمه که در حق من بدی کرد! فقط همینو از خدا می‌خوام!

از امروز تصمیم گرفتم که دیگه بهش فکر نکنم، در موردش صحبت نکنم، به زندگیم ادامه بدم و فقط و فقط دست خدا بسپارمش.

هرجا هست، با هرکی‌ هست شاد باشه، سلامت باشه، و همیشه موفق در زندگیش.

نمی‌دونم دوباره اینجا خواهم آمد و چیزی خواهم نوشت یا نه، ولی‌ این وبلاگ را برای یادگاری نگه خواهم داشت، حتی اگه دیگه چیزی توش ننویسم.

البته چیز زیادی هم ننوشته بودم، آخه همه حرفهارو نمی‌شه گفت و نوشت، بعضی‌ حرفها اصلا به زبون نمی‌‌یاند.

درهرصورت اینارو نوشتم برای روزی که اگه دلم براش تنگ شد یاد کارش بیفتم و از فکرم بیرونش کنم.

دیگه می‌خوام زندگی‌ کنم، دیگه می‌خوام شاد باشم، دیگه می‌خوام همون دختری باشم که همیشه بودم، همونی که هیچوقت غم هاشو کسی‌ ندیده بود، همونی که همه حسرت زندگیشو میخوردند، همونی که انقدر مغرور بود که اجازه ورود هیچ کسی‌ رو به قلبش نمی‌‌داد.

خدایا، خسته شدم، به خدا خسته شدم، توی خودم شکستم، ایمانم رو از دست دادم، باور هام رو فراموش کردم، زندگیمو باختم، خودمو گم کردم، دیگه بسه، به خدا دیگه تحمل ندارم، می‌خوام زندگی‌ کنم، خوردم زمین ولی‌ تو کمکم کن دستهامو بذارم روی زانوهامو بلند شم و دوباره زندگی‌ رو از نو شروع کنم!

خدایا، مهرشو توی دلم ناخواسته انداختی، حالا هم بیرونش کن!

خدایا، ازم گرفتیش، حالا از ذهنم هم بیرونش کن!

خدایا، بهت التماس می‌کنم، مهرش رو از دلم بیرون کن!

خدایا، تمنا می‌کنم، بذار فراموشش کنم، بذار زندگی‌ کنم!

من می‌خوام زندگی‌ کنم، کمکم کن...

 

نوشته شده در ۸ اسفند ۱۳۸۸ توسط چشم انتظار نظرات ()